غزل آخر


تمام شب قدم زد ماه در چشمم به آرامی

مگر صبحی کند پیدا ، در این شب های بدنامی

چهل شب تا سحر من بودم و ماهی که سرگردان

فرو می رفت در حوضی و بر می آمد از بامی

نه شامی در رسید از راه و نه خوابی به سر آمد

نه این کابوس را جز مرگ ، صبحی بود و فرجامی

به آخر می رسد راهی که از آغاز هم گم بود

خوشا آغاز این حیرت ، خوشا پایان این خامی

دل من گفتگوها داشت مغرورانه با بیدل

لب من رازها می گفت سرمستانه با جامی

سفر طی شد ، به منزل می رسد سیمرغ ، یا چون من

فقط پرواز خواهد کرد در اوهام خیامی

چه پایان غم انگیزی ، چه بهت بی سرانجامی

عجب ویرانه ی صبحی ، عجب آبادی شامی

سید ضیاء الدین شفیعی

/ 0 نظر / 15 بازدید