قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت


دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است

قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت 

فاضل نظری

/ 1 نظر / 542 بازدید
دیدار

زیبااااااااااست سپاااااااس[گل]