دیگر چه می خواهی

گفته ای باور نداری عشق این ناچیز را

می پذیرم این دروغ مصلحت آمیز را

خوب می دانم تو هم در اشتیاق افتاده ای

باز کن بند حیا را ؛ دامن پرهیز را

طعم شیرین نگاهت برده است از خاطرم

تلخی انگورهای پخته ی ترشیز را

تازه می خواهم پس از این نوبهار من شوی

پس مخواه از من که بی تو سر کنم پاییز را

تیز تر کن تا ببینی دل بریدن ساده نیست

چشم هایت را همان الماس های تیز را

تا قیامت صبر خواهم کرد نه ! اصلا خودم

زود بر پا می کنم آن روز رستاخیز را

خاک پایت می شوم دیگر چه می خواهی عزیز ؟

هر چه می خواهی بکار این خاک حاصلخیز را 

مرتضی آخرتی

/ 0 نظر / 9 بازدید