بهار ، بی تو


به رغم سر به هوا بودنم زمینگیرم

به سر ،هوای تو را دارم از زمین سیرم

دلم شبیه درخت آن چنان پر از مهر است،

که سایه از سر هیزم شکن نمی گیرم

که ام؟ مبارز سستی که در میانه جنگ،

به دست دشمنم افتاده است شمشیرم

به چاره سازی من اعتنا مکن ،من نیز

یکی از آن همه بازیچه های تقدیرم

بهار ، بی تو رسیده ست و من چو مشتی برف

اگرچه فصل شکوفایی است ، می میرم

سجاد سامانی

/ 0 نظر / 38 بازدید