تاراج دل

چگونه می توان از دلی صحبت گفت که به تاراج رفته از دردی سخن گفت که نهان مانده. اما به هر حال می توان از تنهایی سخن گفت که در میان این همه ازدحام، عینیت یافته ترین وضعیتی است که ما بدان دچاریم. گویی هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید. انگار که ما نیستیم برای هم، هرچه که هست بازار و خرید چشم و هم چشمی و....اما پس از نگاهی کوتاه در دل زمزمه کنان می گویم: "نیست در این شهر نگاری که دل از ما ببرد/ هرچه خواستیم که بگویم کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد " اما افسوس هرچه که بود فرار از بلای بود که رنجورمان کرده بود. این روزها خیلی قدم می زنم یعنی مدت های بیشتری را با سنگفرش های خیابان می گذرانم، از شما چه پنهان با نگاهی کوتاه به این سنگفرشها هم می توان فهمید که آنها هم حال و روز خوشی ندارند آنگاه که سیمان وجودشان تهی شده و با لگد کوب شدن های مداوم به تحلیل رفتن تدریجی دچار شده اند که حتی مجال به دهان گشودن ندارند. ولی می دانم اینان بهتر از هر کسی می بینند که چه چیز ها و چه کسانی، هرچند زیبا، هرچند با اصالت، هرچند لطیف، زیر پا له می شوند، شاید خمیدگی و رنگساریشان به هیمن دلیل است. چرا که می بینند لگدمال شدن عناصری که در نهایت یک انسان بدان تجلی و معنای انسان بودن پیدا می کند. این روزها حرف ها زیاد است و رفیق کم. می توان به قول شاعر سخن را به اتمام رساند "حالمان خوب است اما باور نکنید."

مرتضی

/ 0 نظر / 64 بازدید