حقیقت تلخ

سال ها پیش ازین به من گفتی
که مرا هیچ دوست می داری؟
گونه ام گرم شد ز سرخی ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت، آری!

باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که دگر دوستت نمی دارم

ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمارِ باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست

لیک خاموش ماندم و آرام:
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند،
سینه ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی ز مهر خالی بود؟
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...

سیمین بهبهانی

/ 0 نظر / 51 بازدید