قصه ی تکراری

تخت خوابی که فقط جای نخوابیدن هاست
یا خوابیدن و رویای تو را دیدن هاست
چند وقتیست که تابوت من شب زده است
خالی از لذت و بوسیدن و خندیدن هاست
پنجره ابری و دلمرده و سنگین شده و ...
چهره ی آینه افسرده و غمگین شده و ...
در و دیوار پر از سایه ی وهم است و خیال
گل قالی گل پژمرده و چرکین شده و ...
حس و حال قدم و پرسه و تنهایی نیست
حس و حال سرکی تا سر نانوایی نیست
حس و حال غزل و شعر و ترانه رفته
حس و حال نت و موسیقی و آوایی نیست
تو که رفتی دلم از سوگ تو دیگر نتپید
کنج این سینه ی افسرده ی غمدیده تکید
چشمم از بس که به در خیره شد از اشک که هیچ
خون شد و بر جگرم تلخ و غریبانه چکید
روز و شب تک تک این ساعت دیواری را
می شمارم . وَ غم و غصه ی بی یاری را
کاش میشد که مرا هم ببرد حضرت مرگ
تا که پایان دهد این قصه ی تکراری را
محسن مهرپرور

/ 0 نظر / 20 بازدید