نتوان گفت که این قافله وا میماند

نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خفته از این خیل جدا میماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید
این سفر همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر ز هر دام رها میماند
میرسیم آخر و افسانه وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها میماند
بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروش
نعره ی ماست که در گوش شما میمانید
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا میماند

محمد علی بهمنی
/ 0 نظر / 28 بازدید