تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

غربت چشم مرا فاصله ها حس کردند

بارها درد مرا قافله ها حس کردند

نقطه چینهای زیادیست میان من و تو

گسل ترد مرا زلزله ها حس کردند

دوستان حوصله کردند و مرا فهمیدند

اشک هایم دل کم حوصله را حس کردند

فصلها درد فرو ریختنم را دیدند

سالها مُردم و این سلسله ها حس کردند

شعر گفتم  غزلی سوخته با خون جگر

مطمئنم که ورق باطله ها حس کردند

درد دندان نگاهم چه گران بود ولی

حتم دارم که فقط حامله ها حس کردند

دودلم بین تو و عشق چه سازی بزنم

به خدا درد مرا یک دله ها حس کردند

جابر ترمک



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است

کدام دسته گل امروز بر مزار من است

گلی که آمده بر خاک من نمی داند

هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است

گل محمدی من ، مپرس حال مرا

به غم دچار چنانم که غم دچار من است

تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد

خود این خلاصه ی غم های روزگار من است

بگیر دست مرا تا زخاک بر خیزم

اگرچه سوخته ام ، نوبت بهار من است.

 فاضل نظری



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو!
چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو
تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟
تو را از دست ... ؛ دادم از همین زخم است، می‌بینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو
«تو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتم
به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟
بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو
مژگان عباسلو



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

در قفس ساده ترین درد تماشا شدن است

پشت هر میله فقط حسرت دریا شدن است

هرکسی شوکت دنیای خودش می بیند

عشق دردی است که در حال معما شدن است

بال وقتی که شکسته است غزل یعنی هیچ

پرزدن حسرت یک ثانیه زیبا شدن است

آسمان خلوت یک عمر تصور در خویش

صد جهان معنی یک لحظه مجزا شدن است

روز و شب  پشت سرت حس غریبی داری

فکرت آماده ی هر لحظه پریسا شدن است

درد در حال فروریختن رویا ها ست

مرگ آغوش ترین قصد مهیا شدن است

تو غزل های مرا روی دلت می ریزی

ظاهرن خصلت هر بغض شکوفا شدن است

باش تا ماه از این سمت بیاید بیرون

شاید این درد فقط پای تو امضا شده است

جابر ترمک



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

تو که اندازه ی دنیای خودم تنهایی

بخدا مثل غــزل روی لبم می آیی

شب من بی تو پر از حادثه و کشمکش است

روزهایم شده رویایی و سر بالایی

سخن از درد نگو من خود دردم بخدا

سالها پشت دلم حادثه می پیمایی

هرکسی در دل من جای خودش را دارد

بحث تقدیر همین است که می فرمائی

بی تو تنهایی من طعنه حسرت خیز است

مرگ شاید بزند گردن این رسوایی

کاش این پنجره روی تو فقط باز شود

تا توآغوش فقط روی دلم بگشایی

خسته ام خسته تر از جاده بی مقصد عشق

راه من دورو دراز است و ندارم پایی

عشق اینگونه مرا در قفس انداخته است

نیستم بند به انگیزه هر فتوایی

آسمان معنی چشمان غزلخیز شماست

من کجا و لب تو ای پری دریایی

جابر ترمک



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

عاقبت کار من و عشق به تقدیر کشید

او غزل خواند و مرا نیز به زنجیر کشید

وقتی از پرده به دامان غزل افتادم

 قلمی ساده مرا در ته تصویر کشید

آه از طبع من انگار پر از شرجی اوست

مثل سیگار مرا تلخ و نفسگیر کشید

بخدا هرچه به دروازه زدم پنجره شد

هیجده بار لبم  زیر لبش تیر کشید

خام بودم شیحی برد به چاهم انداخت

درد آمد همه اندام مرا پیر کشید

آنقدر مرد دلم پشت رسوبی از عشق

که تصور نکنم کار به تاخیر کشید

اطلس  روحم و جغرافی چشمی آرام

 اقیانوس مرا برد و به تحقیر کشید

وقتی از دست خودت هم نگرانی باید

دست از زندگی و حرکت و تغییر کشید

جابر ترمک

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

من نمک گیرِ لبانِ شور و شیرینِ تو ام 
شاعرِ شوریده یِ موهایِ پرچینِ تو ام
قصه گویِ خوابِ شب هایِ سیاهِ چشمِ تو
عاشقِ گلگونه هایِ سرخ و رنگینِ تو ام
بودنم در بودنت معنای بودن را گرفت
در نبودت ابری ازغمهای نمگینِ تو ام
من لبالب از لبانت بوسه ها برچیده ام 
مست ازآن پیمانه های خنده آگین تو ام
تو مسیحایی و با هر دم مرا زنده کنی
تو اهورایی و من آتشگه دین تو ام
این و آن نیستم فقط آنم که با تو زیسته ام
آری آنگونه که دیدی، پیر آیین تو ام 
تو دعایِ مستجابی ، در نیازِ چشمِ من 
من پیاپی در پیِ پیکی از آمین تو ام
دل به دریا چه زنم ، در تنگ آغوشت خوشم
عید نوروزی و من ماهیِ هفسین تو ام
محسن مهر پرور


تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سلمان * مرتضی *

سلامی آشنایم کرد ، با چشمان گیرایت
خدا حافظ نگو زیرا ، نمی گیرد خدا جایت
نگاهم منتظر مانده ،ببیند روی ماهت را
که از چشمان من گوهر ، بریزد بر سروپایت
سرودی شعر هایم را تو ناگفته به آن لبها
نوشتی نامه ها بر دل ، به خطِ چشم زیبایت
اسیرم کرده ای در خود، تو سیرم کرده ای از خود
که آزادی بیاموزم ، ز سروِ قّدِ رعنایت
خدا حافظ نگو زیرا ، تو آغازی برای من
که از تو زنده شد هر روز غزل گوی غزل هایت
محسن مهرپرور


  • خرید مسکن
  • مسکن ها
  • ضایعات